قمر در عقربه ناجور !
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸  

همه چیز از وقتی رفتم دانشگاه شروع شد . ترم اول کاملا خام بودم . دانشگاه برام خیلی جدید بود . فکر می کردم دانشگاه نقطه تحقق همه آرزوهای منه . حالا که توی رشته ای که آرزوش رو داشتم قبول شدم و اومدم همون دانشگاهی که می خواستم دیگه دنیا به نقطه دوست داشتنیش رسیده و خیلی خوش خواهد گذشت . داغ بودم و نمی فهمیدم که اینجا بازم همون آش و همون کاسه تازه درس خوندن شروع شده و باید بیشتر هم خوند . این بود که ترم اول از همه جا موندم . البته اشکالی هم نداشت چون مطالبی که توی ترم اول بود همه تقریبا تکراری بود و من بدون خوندن حتی واسه شبه امتحان نه تنها درسام رو پاس شدم که بلکه معدلم هم خوب شد اما الف نشد . رسیدم ترم دوم تازه دیدم بر و بچ دارن مثل خر ، البته بلانسبت خر درس می خونند . یهو دلشوره اومد سراغم . من که تا حالا همیشه اول بودم دیدم دیگه شاگرد اول نیستم . شاید ۵ ام شاید ۶ ام نمی دونم . ترسیدم . ترم دوم رو درس خوندم و شاگرد اول که سهله معدلم اونقدر خفن شد که توی رشته ما بی سابقه بود . تابستون اومد و رفت و من انگار یه جورایی سر خورده شدم . ترم سوم بازم شل شدم و این دفعه گند زدم . یکی از درسام رو افتادم و حسابی خورد تو پوزم . ولی اینقدر مغرور بودم که به روی خودم نیاوردم . حالا بد بدختی این بود که درسه یک دس اصلی بود و چون افتاده بودم درسای بعدیش رو بهم نمی دادند . چقدر با این مرتیکه مدیرگروهمون بحث کردیم تا هم نیاز کنیم . نذاشت که نذاشت . آخرشم خودم یک کلکی سوار کردم و درسا رو با هم گرفتم . خدا را شکر آموزش نفهمید و من مشکلی پیدا نکردم اما من دیگه اون آدم سابق نبودم . بهم ریخته و داغون . همیشه احساس می کردم که از اول که اومدم دانشگاه اشتباه کردم . همیشه آرزو می کردم که ایکاش زمان بر گرده عقب و من دوباره درست حسابی شروع کنم . می دونم شاید براتون مسخره باشه که یک نفر تمام دنیاش درس باشه . اما واسه من که توی دنیا هیچی جز درس نداشتم و همیشه تنها دلخوشیم این بود که با درس خوندن به آرزوهام می رسم اینجا نقطه بدی بود . دنیا واسه هیچکی ترمز نمی زنه . ما فارغ التحصیل شدیم و هنوز که هنوزه وقتی یک جای کارمون می لنگه آرزو می کنیم کاشکی زمان بر می گشت به عقب و من دوبره شروع می کردم . اصلا انگار یک جورایی اعتماد بنفسم خراب شده . درسته که همیشه توی دانشگاه احساس نارضایتی داشتم اما بالاخره با معدل خیلی خوبی فارغ التحصیل شدم و حالا که موقعیت به این خوبی زیر گوشم خوابیده و هر کی جای من بود تا حالا با چنگ و دندون می قاپیدش من دارم دست دست می کنم . می ترسم برم جلو . اصلا فکر می کنم هیچی بلد نیستم هر چی خوندم یادم رفته . می ترسم برم پیشش و ازم یه چیزی بپرسه که بلد نیستم اونوقت چی کار کنم ؟ اصلا یه جوریم شده . این رفیق ما همش می گه تو چرا اینطوری می کنی؟ بابا اون استاد تو دانشجو . اونوقت تو داری براش ناز می کنی ؟ برو پیشش اونم آدمه . اصلا کی گفته که اون هر چی بخواد تو باید بلد باشی؟ خیلی بده که یک استاد به آدم پیشنهاد بده که بیا توی گروه من و کارت رو شروع کن و آدم نره . نه؟ واااای می دونم خیلی گند زدم تا حالا . ولی هنوزم نمی تونم . نمی دونم . حتی با این همه امروز فردا کردن و وقت کشی هیچ کاری نمی کنم که حداقل یکم جلو بیفتم . اوضام خیلی خرابه . اگه یکم درس می خوندم حتما اعتماد بنفسم بالا می رفت . نمی دونم . همین الانم یکی از کلاسام رو پیچوندم . این اگه بفهمه کلم رو می کنه .


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۳  

بالاخره فیلم راز رو دیدم . اگر چه بعضی جاهاش احساس می کردم که دیگه داره زیادی غلو می کنه اما در کل به عقاید من خیلی نزدیک بود . تقریبا همون چیزایی بود که همیشه من به مامان و خواهرم می گم . خوب فکر کنید تا براتون خوبی بیاد و از این چیزا . آخه من به انرژی های مثبت اعتقاد دارم و فکر می کنم هر کسی با همون چیزایی در زندگیش روبرو میشه که بیشتر راجع به اونها فکر میکنه . مثلا مامان من چون همیشه نگران هست و می ترسه از اینکه اگه اینطوری بشه چی کار کنه و از این مسائل همیشه یه چیزی بوده که ناراحتش کنه و من فکر می کنه این قانون جذب که توی این فیلم راجع بهش بحث شده راست باشه . در کل آموزنده بود .

 دیروز رفتم کتابخونه و کمی درس خوندم . از خودم خجالت کشیدم . مطالبی که ترم پیش سر کلاس نمی دونستم از کجا میان دیروز توی صفحات اول کتاب دیدم و خوندم . خیلی هم جالب و راحت بود . دارم راجع به خودم فکر می کنم . آخه من که حاضر نیستم روزی چند صفحه مطالعه کنم چرا دارم زور می زنم که دانشجوی دکترا بشم ؟ یعنی باید خودم رو عوض کنم . این چند ماه خوردن و خوابیدن من رو تبدیل کرده به یک حیوون به تمام معنا ! حالا امروز هم مطالعه رو ادامه میدم . تازه دارم یاد ۶ ماه پیش می افتم که درس می خوندم و لذت می بردم .

راستی یک چیز دیگه هم راجع به خودم کشف کردم . کلا من به علم علاقه دارم . فکر کنم همیشه باید درس بخونم و گرنه احساس می کنم پوچم . شاید باید به کار توی دانشگاه فکر کنم . ولی من همیشه از استاد شدن بدم می اومده . آخه هیچوقت احساس خوبی به استادای خودم نداشتم . نمی دونم . مثل اینکه جو گیر هم هستم . دو صفحه کتاب خوندم یک دفعه خودم رو در حد یک پروفسور دیدم  


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢  

مدتیه خیلی احساس بدی دارم . فکر می کنم به آخر خط رسیدم . نمی تونم درست اون چیزی رو که می خوام حتی مشخص کنم . یک روز همه چی بودم . یک دانشجوی موفق . یک سنگ صبور واسه همه . یک دنیا امید و انرژی . اما حالا فکر می کنم اونقدر قوی نیستم که حتی به کارهای روز مره و عادی خودم بپردازم . نمی تونم درس بخونم نمی تونم خوب برنامه ریزی کنم . مسخره است که توی سن ۲۴ سالگی منتظرم عمرم به پایان برسه . اونم در شرایطی که هر کس آرزو داره جای من باشه . تازه این وسط دارم این بنده خدا رو هم نابود می کنم . نه میذارم درس بخونه و نه بهش امید انجام هیچ کار دیگه ای رو میدم . احساس می کنم دارم یکی رو قربانی حماقت خودم می کنم . ایکاش می تونستم از یک جایی شروع کنم . متنفرم از این کلمه ایکاش  .هر وقت توی زندگیم گفتم ایکاش هیچوقت به آرزوم نرسیدم .


کلمات کلیدی: